افاضات
October 23, 2009
عقلانیت در اقتصاد، به چه عاملی بستگی دارد؟
به بهینهسازی توابع ترجیحات نسبت به قیود. نه به شکل ترجیحات

عکس مربوط به عکس روی جلد آهنگ دیوانه از نارلز برکلی
JEL: D8
February 28, 2009
جای کار خیلی زیادی در بخش “اقتصاد اطلاعات” وجود داره. احتمال اینکه حتی این زیرشاخه نقش تعیین کننده در آیندهی تحقیقات اقتصادی داشته باشه زیاده. به این معنی که احتمالا بخش عمدهای از تحقیقات رو شامل بشه. این بحران هم بی ارتباط با این موضوع نیست.
پ.ن : تعریف اطلاعات به نظر شما چیه؟ از منظر اقتصادی الیته. چیزی جز اطلاع از قیمت کف و تقسیم بندی دقیق کالاست؟
روشنفکری و مشکل ترجیحات معوج
February 25, 2009
مدتی قبل ناصر سوالی مطرح کرد با این مضمون : هنرمندان شاخص اغلب در عصر خودشون مورد توجه قرار نگرفتن و کارهای اونها سالها بعد با اقبال عمومی مواجه شده. نمونههاش هم کم نیستن. “پابلوپیکاسو” یا “نیچه” در بین نویسندگان. آیا این بهخاطر پیشخوانی ترجیحات در بین این افراد نابغهست یا از دید دیگه آیا ترجیحات دیر آپدیت( بهروز) میشن؟
احتمالا متوجهی نقطهی کلیدی بحث شدید. ایرادی وارده مبنی بر اینکه اگر نوابغ تولیداتی دارن که با ترجیحات عامهی مردم هماهنگ نیست پس بازار نوابغ گسترده نیست(به عبارتی مشتری برای محصولشون ندارن) پس به نوعی میشه گفت نوابغ به اندازهای که باید رشد نمیکنن. چه کنیم؟
این ماجرا البته با قیود مختلفی که میگیره ممکنه از ابعاد گوناگونی مورد بحث قرار بگیره ولی من سعی میکنم با رویکرد اقتصادی و بعد از تعریف مسیله جوانب رو روشن بکنم.
لازمه اول حیطهی بحث رو روشن بکنم. ما در مورد چه افرادی صحبت میکنیم؟ چون تعریف پیشینی از نابغه نداریم و نابغه بودن کسی تنها بعد از ارایهی محصول خاص و با گذشت زمان برای ما روشن میشه یک کلاس تعریف میکنیم که شامل انسانهایی میشه که شکل توابع مطلوبیت اونها فاصلهی زیادی از شکل میانگین داره. در واقع اونها غیرعادی هستن و محصولاتی تولید میکنن که به نظر عامه زیبا نیست. این کلاس میتونه روشنفکر، هنرمند، صنعتگر و در مجموع هر دگراندیشی رو شامل بشه.
خیلی ساده این کلاس رو میتونیم منطبق بکنیم بر مفهوم “کارآفرین” در اقتصاد. کارآفرین چند تعریف داره که یکی از اونها اینه: شخصی که ریسک تولید محصول جدید رو در بازار قبول میکنه و در صورت موفقیت بازار به اون پاداش میده. سلیقه به شکل پیشبینی ناپذیر تغییر میکنه با این حساب کارآفرین متخصص پیشبینی سلیقهی بازاره.
تمایز کلاسی که تعریف کردیم با کارآفرین در اینه که انگیزهی کارآفرین کسب سوده و سودش رو هم در صورت وجوب شرایط به سرعت دریافت میکنه ولی انگیزهی هنرمند مشمول گروه تعریفی ما لزوما اینچنین نیست. هنرمند یا نویسنده یا روشنفکر کارمشخصی رو تولید میکنه چرا که غیر اون کار رو نمیتونسته ارایه بده(مثلا به دلیل عقایدش یا سلایقش) یا بهتره بگیم سرسپردگی این نوع فعالیتها به حقیقتی مورد توافق گروه مذکور(مثل اعتقاد به حقیقتی یگانه و یا زیبایی اصیل) باعث میشه که اینها ارزش رو به نزدیک بودن به اصل بدن و نه نظر عامه و ضمنا تقاضای محصول تولیدی این افراد هم به سرعت در بازار ایجاد نمیشه و در واقع باعث میشه که هنرمندان این طبقه با سختی مواجه بشن.
به سوال بپردازیم. سفسطهای که در سوال به نظر من وجود داره در اینه که ما فکر میکنیم نابغهگی خوبه! و سعی داریم اون رو زیاد بکنیم. با وجودی که اگر من به عنوان یک اقتصادخونده افکار آقای الف رو که صد سال قبل میِزیسته قبول دارم و افکار نویسندهی معاصری رو چرند میدونم و دیگر معاصر رو ترجیح میدم این صرفا نظر شخصیه منه(حتی اگر حقیقتی وجود داشته باشه معلوم نیست نزد من باشه و من افراد اون نحله رو تشخیص بدم). نظر عموم مهمه که اون هم با بازار مشخص میشه. صحبت از اینکه “ترجیحات در آینده به سمت خاصی گرایش خواهند داشت(یا ساکن خواهند ماند)” از اونجایی که سمت و سوی این گرایش تصادفیه(و حتی میتونیم فرض کنیم توزیع یکنواخت داره) اینهمانگویی محسوب میشه. در واقع سوال ما ایراد داره. نیازی به این نیست که نخبگان رو پرورش بدیم چرا که به شکل نرماتیو قرار نیست با قضیه برخورد بکنیم(و اصلا چه کسی تشخیص میده که نابغه کیه؟) و دیدگاه ما صرفا باید پازیتیو باشه. دیدگاه نرماتیو اگر در کنار این سیاست قرار بگیره تبدیل میشه به پرورش یک عده همسلیقهی خودمون! پس از اساس میشه گفت این چیز بدی نیست که ترجیحات دیر آپدیت بشن(چیز خوبی هم نیست) بلکه بدی در اینه که سعی بکنیم نظم بازار رو مخدوش بکنیم(حتی اگر این نظم به شکل ایدهآل دیر ایجاد بشه-در این مورد قبلا در مورد تعادل دینامیک و استاتیک توضیح دادم در همین وبلاگ).
ولی به عنوان یک دلالت سیاستگذاری میشه گفت این خوبه که سعی بشه تولیدات متنوع در بازار عرضه بشن چرا که خود تنوع باعث افزایش مطلوبیت میشه پس خوبه که این هم بر اساس دیدگاه لذتطلبی( یوتیلیتیرینیسم) خوب محسوب میشه.
اتفاقا چند وقت قبل همین بحث در تئاتر کشور هم مطرح بود. صحبت این بود که اگر تئاتر خصوصی بشه پیرو سلیقهی عامه میشه و این رو بد میدونستن و توجه نمیکردن که به هر روی حیات مادی اونها باید به نحوی تامین بشه و چه راهی بهتر از بازار برای تامین نیازها. ولی گویا اینجا هم همین موضوع مطرحه که با افرادی مواجه هستیم که دوست ندارن ریسک کار جدید رو قبول بکنن و مسئولیت عدم استقبال از اون رو بر عهده بگیرن. حتی به عنوان یک هدف هم برای فعالیت روشنفکری اگر بپذیریم که “الیت” جماعت باید قدم به قدم عامه رو به سمتی خاص هدایت بکنه دیدگاه و رویکرد بازار واجبه وگرنه با محصولاتی از طبقهی نخبه روبرو خواهیم بود که بسیار جلوتر(یا خیلی بیربطتر) از سلیقهی عامه بوده و تاثیری ندارن.
پس در کل بهتره این سوال رو کنار گذاشت با این رویکرد. البته فکر میکنم که هنوز جوانبی از سوال خوب کاویده نشده که سعی میکنم در ادامه باز هم به اون برگردم و اگر نظری هم داشتید در میون بذارید. سوال واقعا حساس و وابسته به متدولوژی اقتصاده حتی اگر در نگاه اولاینطور به نظر نرسه.
فروض نیوکلاسیک
February 24, 2009
فروض نیوکلاسیک:
اطلاعات کامل(ضعیف شده)
عقلانیت کامل(به “عقلانیت محدود” تبدیل شده)
حداکثر سازی مطلوبیت(محدود شده)
پ.ن اول: درواقع این نیوکلاسیک نبوده که غیر واقعی بوده بلکه ضعف شاخههای دیگهی علوم اجتماعی باعث میشده فروض نیوکلاسیک نتونن انعطافپذیری لازم رو داشته باشن.
پ.ن دوم: در این بین بهینهیابی(فرض 3) کمتر از همه ضعیف شده و همچنان فرض محکمی محسوب میشه.
ثروت و چالشهای تعریف آن
February 22, 2009
از نقاط حساس در تفکر اقتصاد، تعریف و نوع نگاه به ثروته. در واقع تعریفی که مکاتب گوناگون اقتصاد از ثروت ارایه میکنند تا اندازهی قابل توجهی نوع نگرش اون گرایش رو به ما معرفی میکنه. برای ورود به این بحث(“ثروت”) خیلی بهتر خواهد بود که کمی سعی کنیم مفهوم ثروت رو مورد کنکاش قرار بدیم.
در دید اول ثروت از مجموعهای از داراییها تشکیل شده. مثلا مقداری پول، طلا و چیزهایی از این دست. با این دیدگاه حداقل دو موضوع پیش رو خواهد بود. یکی اینکه این ثروت دایما در حال تغییره چرا که ارزش کالاها(پول هم دقیقا نوعی کالاست) در مقابل هم در حال نوسانه، پس در این دیدگاه منظور ما متوسط ثروت در یک بازهی زمانی طی شده خواهد بود و اگر صحبت آینده در میون باشه طبیعتا ارزش انتظاری ثروت رو مورد توجه قرار میدیم. دوم اینکه این زاویهی دید مثلا مفهوم ثروت انسانی رو مورد توجه قرار نداده. که البته این ثروت کاملا از نوع انتظاری محسوب میشه. ضمنا فراموش نمیکنیم که این تعریف از دید خرد بود. تعریفی رو میدیدم در مورد ثروت که از نحوهی محاسبهی ثروت ناشی میشد و اینطور میگفت که ثروت شما اون مقدار زمانیست که شما بدون کار کردن(کسب درآمد) توانایی گذران عمر رو خواهید داشت. همونطور که میبینید این تعریف به بخش هزینه هم توجه نشون میده و ضمنا ثروت رو بر حسب زمان به ما نشون میده. شخصا فکر میکنم اگر از فرم حسابداری ثروت جدا بشیم یکی از تعاریف ثروت از همون تعریف ارزش در اقتصاد پدید خواهد اومد. یعنی اینکه از هر شخصی بپرسیم که داراییهاش چقدر ارزش داره( نزد خودش). مثلا احتمال داره سیبی( و در مثال سنتی “اناری”) که معشوق به عاشق هدیه میده نزد عاشق ارزشی خیلی بیشتر از مقدار قابل توجهی پول داشته باشه. این تعریف از ثروت اگرچه فایدهی حسابداری نداره ولی با فلسفهی اقتصاد خیلی در توافقه. یکی دیگه از نکاتی که در باب ثروت وجود داره ارزش آیندهی دارایی(ه) هست. در این مورد اونچه مدنظر دارم کاربردهای کشف نشده داراییهاست که البته میشه ترکیب کرد با موردی که مربوط به تغییر ارزش در طی زمان بود و بیان جدای اون صرف توجه دادن(ه) هست.
حالا ثروت رو از دید کلان نگاه کنیم. مثلا ذخایر ارزی. اینها در واقع تعهد دیگر ملتها هستن به ما برای انجام کاری در آینده. یا به معادن نگاه بکنیم که کشف کاربستهای جدیدی از مواد معدنی ممکنه به افزایش(یا کاهش) قیمت اونها منجر بشه. به سرمایهی انسانی نگاه بکنیم که معیارهایی مثل متوسط طول عمر و تخصص در اون کاملا نقش بازی میکنن. وشاید خندهدار به نظر برسه ولی میزان لذتی که عموم مردم از زندگی میبرن در یک لحظهی خاص به نوعی و انتظاری که اونها دارن در مورد اینکه در طول عمر خودشون چقدر لذت ببرن از زندگی(به صورت انتظاری) میتونه تفسیر ثروت باشه. ثروت یک مقدار متوسطه و چون ارتباط مستقیم با ارزش داره، تعریف اون در اقتصاد نمایندهی دیدگاه شخص اقتصاددانه.
در آینده به احتمال فراوان به ثروت بیشتر خواهم پرداخت.
دیدگاههای اقتصادی و بحران
February 20, 2009
در زمینهی فهم علل بحران مالی اخیر(که حالا بخشهای دیگهی اقتصاد رو هم درگیر کرده) از دیدگاههای گوناگون میشه ابراز عقیده کرد. ولی این ابراز نظرها از دید من در سه گروه تقسیم میشن.
یک رویکرد تا اندازهای تکنیکی به موضوع نگاه میکنه و البته پشتبانهی نظری مناسب هم داره. این رویکرد با تکیه بر چارچوبی که بر طبق اون به تحلیل میپرداخته، موضوع رو تبیین میکنه. افرادی که در این گروه قرار میگیرن به طور عمده دید مالی دارن. اینها تعلق خاطری به کلاسیکها ندارن، و در موقعیتهای اجرایی قرار دارن و براشون مهم عبور از بحرانه و نه چگونگی عبور از بحران. برای این افراد خاستگاه پیشنهاد مهم نیست. اگر پیشنهاد تا اندازهای امیدوار کننده باشه باید بهکار گرفته بشه و چارچوب اون در درجهی دومه.
رویکرد بعدی رو میشه در بین مدافعان سرسخت بازار آزاد دید. شکل نزدیک شدن اینها به بحث متفاوته. برای اینها بحران مهم نیست، مهم ایراداتیه که به سیستم وارد میکردن از قبل و میشه بحران رو نتیجهی طبیعی اون مشکلات دونست. برای این گروه حتی مهم نیست که بحران برطرف بشه، بلکه مهم اینه که ایرادات برطرف بشن تا بحران تکرار نشه. دقت بکنید که ممکنه این گروه به این نتیجه برسن که بحران دقیقا نتیجهی اون مشکلات مورد نظر نباشه و اصراری هم بر روی ربط بحران به اون ایرادات نیست، مسیله اینه که ایرادات وجود دارن و اگر با دید گروه اول به اون موضوع نگریسته بشه و از بحران عبور بکنیم این مشکلات در آینده گریبانگیر خواند بود. این گروه مثل گروه اول چارچوب نسبتا محکمی دارن ولی برعکس گروه اول دقیقا چارچوبه که براشون مهمه. اینها منتقد سیستم اجرایی هستن و احتمالا مشاغل آکادمیک دارن. اینها به طور طبیعی تشکیل یک طیف رو میدن که گرایشات گوناگونی در بینشون دیده میشه.
گروه سومی هم هست که مربوط به چپ اقتصادیه که در همه جای دنیا دیده میشن. اینها نه چارچوب دارن و نه اقتصاد رو به شکلی که در دانشگاه تدریس میشه قبول دارن. اینها هم موقعیت پیدا کردن و دارن به شکل موردی به ایرادات اشاره میکنن( چرا که چارچوب ندارن) و با ربط دادن موارد بیربط مثل سیاستمداری که برای انتخابات خودش رو آماده میکنه، شعارهای انتخاباتی سر میدن. برای من یک موضوعی که جای پرسشه در اینه که هدف اینها چیه؟ بی چارچوب صحبت کردن در اقتصاد مثل حرف نزدنه. البته نمیشه گفت کسی یا چارچوب داره یا نداره ولی به هر حال به صورت نسبی میشه از این ماجرا صحبت کرد. من نمیتونم جایی که دوست دارم از کینز استفاده بکنم و در همون مقاله انتهای بحث رو به مارکس ربط بدم و الگوی کلاسیک رو متهم بکنم. هر کدوم از این نظریات خاستگاهی دارن که نمیشه بی توجه به اونها مسایل رو درهموبرهم کرد. شاید بگید گروه اول هم که در این نوشته همین خصوصیت رو داشت که در توضیح باید بگم گروه اول چارچوب تحلیلی دارن ولی چون در جایگاه اجرا قرار دارن از هر ایدهی نزدیک به جریان اصلی(چارچوب تحلیلی مورد توافق کنونی) هم استقبال میکنن و در واقع ابزاری از نظریات استفاده میکنن که قابل درکه(اگرچه شاید قابل دفاع نباشه).
بنظر میرسه که برای گروه اول “بحران” در درجهی اول اهمیت قرار داره، برای گروه دوم بلندمدت اقتصادی خیلی مهمه و برای گروه سوم کل ماجرا یک مانور تبلیغاتیه!
پ.ن. اول: در مجموع گروه سوم از بیخوبن از اقتصاد خوششون نمیآد و از ادبیات حماسی این ماجرا لذت میبرن.
پ.ن. دوم: متاسفانه در ایران نبود یک مدافع چپ اقتصادی تحلیلگر باعث میشه که تقریبا کل چپ در زمرهی گروه سوم قرار بگیرن. ولی مشخصه که اگر شخصی طرفدار چپ اقتصادی باشه و با چارچوب و استدلال صحبت بکنه نه تنها در ایران که همهی دنیا حرفش رو گوش داده و به نظریاتش احترام میذارن.
پ.ن. سوم : جریان انتقادی امروزه مختص به چپ اقتصادی نیست. حتی میشه گفت که چپ اقتصادی حضور چشمگیری هم در این جریان نداره. جریان انتقادی اقتصاد معمولا با دادن پیشنهادهایی در طول زمان و ارایهی نظریاتی باعث اصلاح جریان اصلی شده و این روند ادامه داره و عبور سالها نشون داده که جریان اصلی و جریان انتقادی مدافع بازار آزاد همگرا بودن و با طی شدن زمان، چپ اقتصادی به دلیل عدم کاربرد با جریان اصلی فاصله گرفته.
پ.ن. چهارم: اونچه اینجا مطرح کردم از بابت تقسیمبندی اقتصادی نبود بلکه بیشتر منظورم به کار بردن استدلال در پس حرفها و انگیزهی گروهها بود. به هر حال از دید اقتصادی منتقدین کم نیستن و هر کدوم هم دلایل و چارچوبهای خودشون رو دارن که نه من اطلاع جامع و دقیق از اونها دارم و نه قصد نادیده گرفتنشون رو دارم. همونطور که گفتم منتقدین تشکیل طیف میدن.
پوچانگاری اقتصادی
February 18, 2009
اقتصاد فلسفه نیست. حتی زیربنای فلسفی چشمگیری هم نداره. اقتصاد بهینهیابی مسیر در جهت رسیدن به یک مشت هدفه. اهداف بی ارزش. نگاه فلسفی به اقتصاد باعث یکجور پوچانگاری اقتصادی میشه(چیزی شبیه به دیدگاه کرزنر). چالش هم همینجاست، باید فلسفی به اقتصاد نگاه کرد و سعی کرد ضرر حداقل بشه. نگاه فلسفی لازم هست ولی نباید بیش از حد اون رو بهکار گرفت.
پ.ن اول: پیش فرضی هست که میگه انسان جز ضرر چیزی نداره.
پ.ن دوم: از دید جماعت لذتطلب(یوتیلیتیرین) هم که نگاه بکنیم بحث بهینهیابی بین نسلی پیش میآد که نمیشه بیتردید و بیتامل به بزرگ کردن کیک رای داد.
LewRockwell
January 28, 2009
Anti-State, Anti-War, Pro-Market!
*تبلیغ غیرمستقیم J.
**واقعا از خوانندگان این وبلاگ بابت اینکه اینهمه مطالب رو بی هیچ توضیحی، ترجمه نشده آپ میکنم عذر میخوام. سعی میکنم که این روند رو تغییر بدم بهمرور.
The Broken Window Fallacy
” سفسطه ی پنجره ی شکسته ” به چیزی اشاره داره که پرسش ابتدایی من در مورد جنگ بوده . باور عموم بر اینه که جنگ به علت افزایش هزینه ها باعث رونق اقتصادی می شه . این به شکل مستقیم درست نیست . چرا که جنگ در واقع منابعی رو به سمت خودش می کشونه ( برای تولید سلاح و … ) که در صورت به وقوع نپیوستن جنگ صرف امور دیگه می شدن . می شه گفت جنگ ثروت رو کاهش می ده . پس با این حساب آیا باید گفت ” جنگ موجب رونق اقتصادی نمی شود ؟ ” .
دقیقا نمی شه این رو گفت . چرا که در کل این قرایت از ماجرا ، ثروت دو طرف درگیر مورد بررسی قرار گرفته . در واقع بیشتر مدل جنگ داخلی رو مد نظر قرار می ده .
Henry Hazlitt’s Economics in one Lesson
در مجموع اتریشی ها به خصوص کاملا مخالف ایده ای هستن که جنگ رو انگیزاننده ی اقتصاد می دونه . ( هنری هاتزلیت اولین اقتصاد دانی بود که جامعه ی آمریکایی رو با مکتب اتریشی آشنا کرد ) . هنری هاتزلیت در این کتاب فصلی رو به این موضوع اختصاص داده .
The Economic Impact of the Iraq War and Higher Military Spending – Dean Baker
در این مطالعه که در ماه می 2007 انجام شده تاثیر افزایش هزینه های نظامی بر اقتصاد آمریکا مورد بررسی قرار گرفته و در بازه های 5 ، 10 ، 15 ، و 20 ساله نشون داده شده . در این مطالعه نشون داده شده که این افزایش هزینه های نظامی منجر به افزایش بیکاری ، افزایش نرخ بهره ، افزایش قیمت دلار ، افزایش واردات ایالات متحده ، افزایش تورم و کاهش تولید ملی و سرمایه گذاری می شه . البته به نظر می آد مطالعه از بررسی تاثیر دوران بازسازی چشم پوشی کرده . اگر این باز سازی ها مورد توجه قرار بگیرن احتمالا شاهد تغییراتی در نتایج خواهیم بود .
لینک ها رو سر فرصت اضافه می کنم . تا اون موقع اگر علاقه مند بودید عناوین رو سرچ کنید تا به کتاب و مقاله دسترسی پیدا کنید
Dr. Paul Krugman :”Ghastly as it may seem to say this, the terror attack – like the original day of infamy, which brought an end to the Great Depression – could do some economic good.”
این هم سخن حکیما نه ای از آقای کروگمن در مورد حوادث یازده سپتامبر . به هر حال این طرز فکر نوبلیست اقتصادیه امساله ! پس شاید بشه گفت احتمال جنگ بالاست . چون امثال کروگمن در پس ذهنشون فکر می کنن جنگ محرک خوبی برای اقتصاده . به هر حال بحث رو ادامه خواهم داد … .
تصمیم دارم در مورد رابطه ی بحران اخیر و احتمال جنگ چیز هایی رو گرد آوری کنم . برای این کار اول سراغ بحران بزرگ و جنگ دوم می ریم . شاید چیز هایی از ش در بیاد .
باور عمومی بر اینه که بحران بزرگ رو جنگ جهانی بوده که خاتمه داده . این رو در answers می شه دید :
http://wiki.answers.com/Q/How_did_World_War_2_help_end_the_Great_Depression
نوشته ی جالبی در ” اکونومیک لایبراری ” * در مورد بحران بزرگ و جنگ :
http://www.econlib.org/library/Enc/GreatDepression.html
نوشته ی نسبتا مفصل در مورد بحران بزرگ . مقاله اعتقاد داره بحران بزرگ قبل از شروع جنگ جهانی تمام شده بوده . در مقاله می شه در مورد ابعاد بحران هم زیاد یاد گرفت و چیز های دیگه . نوشته ی خوبیه در مجموع . پیشنهاد می کنم بخوانید .
این یاد داشت در مورد تاریخ دقیق شروع بحران است :
http://www.americaslibrary.gov/cgi-bin/page.cgi/jb/wwii
دوستان ( مخصوصا اقتصادی ) نظری داشتید در میون بذارید .
* Library of Economics and Liberty